لب دریا نسیم و آب و آهنگ
شکسته ناله های موج بر سنگ
مگر دریا دلی داند که ما را
چه توفان هاست دراین سینه تنگ
تب و تابی است در موسیقی آب
کجا پنهان شده ست این روح بی تاب ؟
فرازش شوق هستی شور پرواز
فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب
سپردم سینه را بر سینه کوه
غریق بهت جنگلهای انبوه
غروب بیشه زارانم درافکند
به جنگلهای بی پایان اندوه
لب دریا گل خورشید پرپر
به هر موجی پری خونین شناور
به کام خویش پیچاندند و بردند
مرا گردابهای سرد باور
بخوان ای مرغ مست بیشه دور
که ریزد از صدایت شادی و نور
قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
لب دریا غریو موج و کولاک
فروپیچید شب در باد نمناک
نگاه ماه در آن ابر تاریک
نگاه ماهی افتاده بر خاک
پریشان است امشب خاطر آب
چه راهی می زند آن روح بی تاب ؟
سبکباران ساحل ها چه دانند
شب تاریک و بیم موج و گرداب
لب دریا شب از هنگامه لبریز
خروش موجها پرهیز پرهیز
در آن توفان که صد فریاد گم شد
چه برمی آید از وای شباویز
چراغی دور در ساحل شکفته
من و دریا دو همراز نخفته
همه شب گفت دریا قصه با ماه
دریغا حرف من حرف نگفته
پشت دریاها شهریست قایقی باید ساخت...
این جمله را از سهراب شنیدم، سالها پیش که نوجوان بودمو دریا را فقط در کتابها ورق میزدم.آنروزهادر ذهن کودک کویر تصور آنهمه آب در
جایی که نامش دریا بود جز ترسی روشن نقش نمی بست! کویر را خوب میشناختم که با او بزرگ میشدم،
زادگاهم بود، ولی دریا؟!! یک سوال بزرگ بود و آبی! گاه چشمانم را می بستم و کویر را تجسم میکردم،وسعتی بیکرانه
و خشک با شنهایی روان که بانسیمی میدویدند و بوته های خار که غلط زنان به اینسو وآنسو میرفتند. و ردپای خزندگان و
درختچه های بی احساس گز و و و...آنگاه این تصویر ذهنی ام را رنگی آبی میزدم، آب بجای شن!!، وای که چه ترسناک
مینمود،چقدر آب میتواند باشد! انتهایش کجاست؟! بعدها در درس جغرافی خواندم که تنها یک پنجم زمین خشکی است
و بقیه را آب فراگرفته! آنجا بود که حقارت کویر ناچیزمان را در برابر دریای بیکران دیدم! اگر چه تا مدتها
نمیفهمیدم چرا جایی که زمین گرد میشود، درانتهای افق،آنجا که دریا به آسمان و شاید آسمان به دریا
میرسد، آب بیرون نمی ریزد!! ...و اما امروز، زندگیم با دریا چنان در هم آمیخته است که
مدتهاست کویر را ندیده ام. دست تقدیر از کودک دیروز کویر یک دریانورد ساخته است.
حالا وقتی بر عرشه کشتی می ایستم و آخر دریا را می نگرم، از خیالات آنروزها
خنده ام می گیرد! آب آبی، آسمان آبی، افق بی انتها، و در آن دوردستها
هیچ مرزی بین آسمان و دریا نیست. گویی تو را در مرکز یک دایره
دوار آبی گذاشته اند که هر چه میروی باز در مرکز دایره ای!
گرچه تا به امروز شهرها و مردمان بسیاری را دیده ام
ولی نمیدانم آن شهرکه سهراب می گفت، کجاست؟!
شهری که پنجرههایش روبه تجلی باز است
وشاعرانش وارث آب وخرد و روشنی اند.
راستی پشت دریاها کجاست؟!
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به بی آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
نوبت پنجره هاست .
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هاییست که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیری می آید در باد
پشت دریاها شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشم سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریاها شهریست
قایقی خواهم ساخت
زنده یاد سهراب سپهری

